عقد بستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عقد بستن . [ ع َ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) گره زدن . (ناظم الاطباء). ورجوع به عقد شود. ◄ صیغه ٔ شرعی خواندن، در معاملات . (فرهنگ فارسی معین ). قرارداد بستن . پیمان بستن : قاضی ابوطاهر... با وی ضم کرده شد تا چون نشاط افتد که عهد و عقد بسته آید... قاضی شرایط آن را به تمامی بجای آرد. (تاریخ بیهقی ص ٢٠٩). با چنین یار که ما عقد محبت بستیم گر همه مایه زیان می کند انبازی به . سعدی . فکیف مرا که در صدر مروت نشسته و عقد فتوت بسته . (گلستان ). ◄ ازدواج کردن و اجرای صیغه ٔ نکاح کردن . (ناظم الاطباء). پیمان ازدواج بستن . قرارداد زناشویی را منعقد کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : چند گوئی عقد بخت او که بست عقد بختش آسمان بست آسمان . خاقانی . باجوانی چو لعبتی سیمین عقد بستش به مبلغی کابین . سعدی . - امثال : عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمان بسته اند ؛ کابین و بند بستن پسرعم و دختر عم رسمی جاری و نیکوست . (امثال و حکم دهخدا). چون سابقاً معتقد بودند که وصلت باید بین اقوام نزدیک و افراد یک خاندان انجام گیرد و پسر عمو و دختر عمو از تمامی اقوام به یکدیگر نزدیک تر هستند از آنجا این مثل پیدا شد. (فرهنگ عوام ). - عقد بر کسی بستن ؛ به صله ٔ بر، به معنی نکاح کردن زن با کسی . (آنندراج ) : یکماه روزه داشت پس از اتفاق عید بستند عقد بر همه آفاق یک سرش . خاقانی . گنجهای بکر سر پوشیده را عقد بر صدر جهان بست آسمان . خاقانی . روز را بکر چون برون آید عقد بر شهریار بندد صبح . خاقانی . - عقد فروبستن ؛ عهد بستن . پیمان بستن . - ◄ پیمان ازدواج بستن : فتح و ظفر با بقاش عهد فروبسته اند دولت دوشیزه را عقد فروبسته اند. خاقانی . - عقد نکاح بستن ؛ صیغه ٔ ازدواج و زناشوئی خواندن . ازدواج کردن : فی الجمله به حکم ضرورت با ضریری عقد نکاحش بستند. (گلستان ). چون مدت عدت بسر آمد عقد نکاحش بستند. (گلستان ).