عقد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ قْ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) بستن، گره زدن. <BR>۲- عهد و پیمان بستن.<BR>۳- (اِ.) عهد، پیمان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عِ) [ ع. ] (اِ.) گردن بند. ج. عقود.
(عُ قَ) [ ع. ] (اِ.) ج. عقده.
(عَ قْ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) بستن، گره زدن. ۲- عهد و پیمان بستن. ۳- (اِ.) عهد، پیمان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عقد. [ ع ِ] (ع اِ) گردن بند و حمیل و رشته ٔ مروارید. (منتهی الارب ). قلاده . (اقرب الموارد). گردن بند زنان، و یکدانه .(دهار). یکدانه . (السامی فی الاسامی ). سلک مروارید وگلوبند که آن را به هندی هار گویند. (غیاث اللغات ).ج، عُقود. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : چو بگسلد به نثار تو عقد گریه ٔ من سرشک رشک به چشم گهر بگردانم . نورالدین ظهوری (از آنندراج ). خوشه چون عقد درو برگ چو زر باده همچون عقیق و آب چو زنگ . عماره . از فتح و ظفر بینم بر نیزه ٔ تو عقد وز فر و هنر بینم بر دیزه ٔ تو یون . عنصری . عقدی گوهر که گفتند هزار دینار قیمت آن بود از آستین بیرون گرفت . (تاریخ بیهقی ص ٣٨٠). زمین بوسه داد و عقدی گوهر پیش سلطان نهاد. (تاریخ بیهقی ص ٣٩٨). بیست عقد گوهر سخت قیمتی ... (تاریخ بیهقی ص ٤٢٥). گه زالماس او چو عقد گهر نظم دولت همه بسامان باد. مسعودسعد. شب عقد عنبرینه ٔ گردون فروگسست تا دست صبح غالیه سازد ز عنبرش . خاقانی . اینک عروس روز پس حجله معتکف گردون نثار ساخته صد عقد گوهرش . خاقانی . دانم که دگر باره گهر دزدد از این عقد آن طفل دبستان من آن مردک کذاب . خاقانی . چون گهر عقد فلک دانه کرد جعدشب از گرد عدم شانه کرد. نظامی . همی گفت این سخن وز نرگس مست ز لؤلؤ عقدها بر ماه می بست . نظامی . فلک در عقد شاهی بند کردش به یاقوتی دگر پیوند کردش . نظامی . همچنانکه عقد در در و شبه مختلط چون میهمان یک شبه . مولوی . - عقد پروین ؛ ثریا. پروین . و رجوع به عقد ثریا در همین ترکیبات شود : لؤلؤافشان توئی به مدحت شاه عقد پروین بهای لؤلؤی تست . خاقانی . گر دل خطی بنگاشتی زلف و لبش پنداشتی هم عقد پروین داشتی هم طوق جوزا یافتی . خاقانی . - عقدالجمان ؛ سلک مروارید. (ناظم الاطباء). - عقد الخیطین ؛ نام ستاره ای است . (از اقرب الموارد). - عقد ثریا ؛ ثریا. پروین . و آن به مناسبت شباهت ثریا است به گردن بند. (از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به عقد پروین در همین ترکیبات و ثریا و پروین شود : سعدیاعقد ثریا مگر امشب بگسیخت ورنه هر شب به گریبان افق برمیشد. سعدی . عقد ثریا بر تاکش آویخته . (گلستان ). - عقد جمان ؛ عقدالجمان : در رکابش هفت گیسودار و شش خاتون ردیف بر سرش هر هفت و شش عقد جمان افشانده اند. خاقانی . - - عقد دوپیکر ؛ کنایه ازجوزا : نافه ٔ آهو شده ست ناف زمین از صبا عقد دوپیکر شده ست پیکر باغ از هوا. خاقانی . - عقد شب افروز ؛ کنایه از ثوابت و سیاره باشد، یعنی زحل و مشتری و مریخ و آفتاب و زهره و عطارد و ماه و باقی ستاره های آسمانی که ثوابت اند. (برهان قاطع) (آنندراج ). - عقد شب و روز ؛ کنایه از ماه و آفتاب است . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). - ◄ کنایه از دنیا و روزگار. (برهان ) (آنندراج ). - عقد گوشه ٔ دستار ؛ مراد گرهی است که مفلسان چیزی را بر گوشه ٔ دستار بسته بر آن گره بزنند. (آنندراج ). - واسطةالعِقْد ؛ واسطه ٔ عقد. بزرگترین و درشت ترین مروارید و یا گوهر و یا مهره ای که در گلوبند یا دست بند باشد. میانگک . (یادداشت مرحوم دهخدا) : سپاس و حمد و ثنا و شکر مر آفریدگار را عز اسمه که خطه ٔ اسلام و واسطه ٔ عقد عالم را به جمال عدل و رأفت ... آراسته گردانیده است . (کلیله و دمنه ). چنین آورده اند که نصربن احمد که واسطه ٔ عقد آل سامان بود... (چهارمقاله ٔ عروضی چ معین ص ٤٩). و رجوع به واسطةالعقد شود. - هم عقد ؛ هم سلک . هم رشته : گذشتند و ما نیز هم بگذریم که چون مهره هم عقد یکدیگریم . نظامی .
عقد. [ ع َ ق ِ ] (ع ص ) بسته زبان در سخن . (منتهی الارب ). آنکه در زبانش «عقده » باشد. (از اقرب الموارد). ◄ شتر نر کوتاه بالا نیک شکیبا بر کار و درشت پشت . (منتهی الارب ). جمل قصیر وصبور بر کار. (از اقرب الموارد). ◄ (اِ)ریگ توده ٔ برهم نشسته . (منتهی الارب ). آنچه از رمل و ریگ که در هم پیچیده و متراکم باشد. واحد آن عقدة است .(از اقرب الموارد). ◄ درختی است که برگش زخم را پرگوشت نماید. (منتهی الارب ). درختی است که برگش زخم و جراحت را التیام دهد. (از اقرب الموارد).
عقد. [ ع َ ق َ ] (اِخ ) قبیله ای است از بجیلة یا از یمن، بشربن معاذ و ابوعامر عبدالملک بن عمرو از این قبیله اند. (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
بند، پیوند، گره بستن، پیمانبستن، عهدبستن، گرهزدن
گردنبند، گلوبند بند
واژگان فارسی سره واژهدان
گواه گیران، گره زدن، پیوند زناشویی، پیوند، پیمان، بستن