عقال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عِ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- ریسمانی که با آن زانوی شتر را میبندند.<BR>۲- رشتهای که مردان عرب دور سر میبندند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- ریسمانی که با آن زانوی شتر را میبندند. ۲- رشتهای که مردان عرب دور سر میبندند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عقال . [ ع َق ْ قا ] (اِخ ) ابن شیة، مکنی به ابوشیطم . محدث است . (از منتهی الارب ).
عقال . [ ع ِ ] (ع اِ) شتر ماده ٔ نوجوان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ زکات یک سال از شتران و گوسپندان . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد): أدیت ُ عقال السنة؛ صدقه ٔ سال را پرداختم و «مصدق » هرگاه عین شتر را بگیرد گویند «أخذ عقالا» و اگر بهای آنها را بستاند، گویند «أخذ نقداً». (از اقرب الموارد). و رجوع به عقالان شود. ◄ رسن که بدان ساق و وظیف شتر را بهم بندند. (منتهی الارب ). ریسمانی که شتر را از میان «ذراع » وی بدان بندند. (از اقرب الموارد). زانوبند شتر. (دهار). رسنی که بدان ساق شتر بندند و یا پای دیگر ستوران بندند. (غیاث اللغات ) (از آنندراج ). ج، عُقُل . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : ایا گردنت بسته بر در شاه ضیاعی یا عقاری یا عقالی . ناصرخسرو. تاجم سر پرمغز را ولیکن مر پای تهی مغز را عقالم . ناصرخسرو. ای کرده ترا بسته ٔ مطواع فلان میر آن پنج کسش ساز و دو سه اسب عقالش . ناصرخسرو. عقل تا با خود منی دارد عقالش دان نه عقل چون منی زو دور گشت آنگه دوا خوانش نه دا. خاقانی . دریا ز شرم جودش بگریختی چو زیبق اما چهار میخ است اینک زمین عقالش . خاقانی . سلطان شیطان غیرت را به عقال شریعت ببست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٧٦). بر حسب خبث فعال هر یک عقال نکال آن کشیدند. (جهانگشای جوینی ). اکنون که عقل که عقال جنون جوانان است روی نمود. (جهانگشای جوینی ). تا رهی از فکر و وسواس و حیل بی عقال عقل در رقص الجمل . مولوی . پس بکوشی و به آخر از کلال خودبخود گوئی که العقل عقال . مولوی . امر تو مرکبان زمین را کند روان نهی تو بختیان فلک را نهد عقال . خواجه جمال الدین سلمان (از آنندراج ). تعقیل ؛ عقال بسیار بر پای شتر بستن . (از منتهی الارب ). ◄ رشته ای که تازیان دور سر بندند. (فرهنگ فارسی معین ). ریسمان مانندی که مرد بدور سر خود بندد، و آن مأخوذ از معنی زانوبند شتر است . (از اقرب الموارد). ◄ عقال المئین ؛ مرد شریف که هرگاه اسیر و بندی شود فدیه ٔ او چند شتر باشد. (منتهی الارب ). نزد عرب بر شریفی اطلاق میشد که هنگام اسارت به صدها شتر فدیه داده شود. ج، عُقل . عُقُل . (از اقرب الموارد).
عقال . [ ع ُق قا ] (ع ص، اِ) ج ِ عاقِل .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). خردمندان : دل ای حکیم بر این معبر هلاک مبند که اعتمادنکردند بر جهان عقال . سعدی .