عطرسای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عطرسای . [ ع ِ ] (نف مرکب ) عطرسا. عطرساینده . ◄ معطرکننده . خوشبوسازنده . (فرهنگ فارسی معین ) : چون گل از کام خود برآر نفس کام تو عطرسای کام تو بس . نظامی . ز بس صاف پالوده عطرسای بسا مغز پالوده کآمد بجای . نظامی . نقل دهن غزلسرایان ریحانی مغز عطرسایان . نظامی . کی عطرسای مجلس روحانیان شدی گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی . حافظ. چو عطرسای شود زلف سنبل از دم باد تو قیمتش به سر زلف عنبری بشکن . حافظ. رجوع به عطرسا شود. - عطرسایان شب ؛ کنایه از ستارگان است : عطرسایان شب به کار تواند سبزپوشان در انتظار تواند. نظامی .