عطار | اسرارنامه | بخش دوازدهم | الحکایه و التمثیل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یکی دیوانه استاد در کوی جهانی خلق میرفتند هر سوی فغان برداشت این دیوانه ناگاه که از یک سوی باید رفت و یک راه بهر سویی چرا باید دویدن بصد سو هیچ جا نتوان رسیدن تویی با یک دلای مسکین و صد یار بیک دل چون توانی کرد صد کار چو در یک دل بود صد گونه کارت تو صد دل باش اندر عشق یارت
بر محمود شد دیوانه خوار که هستم بر ایازت عاشق زار بدو محمود گفتای خوار مانده ز بهر لقمه غم خوار مانده همه عالم مرا زیر نگین است که ملک من همه روی زمین است شمار لشگرم سیصد هزار است سلاح و اسب و گنجم بیشمارست بر من چارصد پیل است دربند ندیمان و حکیمان هنرمند منش با این همه میدوست دارم همه مغزم نه چون تو پوست دارم مراست این ملکت و این کامکاری من این دارم که گفتم تو چه داری بخندید آن زمان دیوانه و گفت که نتوانی بگل خورشید بنهفت توای غافل کژی در عشق و من راست ز دیوانه شنو شاها سخن راست منم بس گرسنه تو سیر نانی مرا بیهیچ شک دیوانه خوانی هم اکنون آتش عشقم بیک راه بسوزد جمله ملکت بیک آه ندارد عشق تو با عشق من کار تو عاشق نیستی هستی جهاندار بدل چون عاشق صد چیز باشی نباشی مرد عاشق حیز باشی مرا در دل چو نه کارست و نه بار همه دل داد وام او بیک بار همه دل عاشق روی ایاس است هنوزش بنده ناحق شناس است یکی نیکو مثل زد پیر هندو که این و آن نیاید راست هر دو چو آن خر بنده بر یک خر نشستی دگر خر را رسن بر دست بستی ترا دل در دو خر بینم نهاده نترسی کز دو خر مانی پیاده بصد نوعت بگفتم شرح این راه ولی نیست از یکی جان تو آگاه دلت گر زین همه حرفی شنودی بچندینی سخن حاجت نبودی خللها زین همه دلهای مردست که دلها را هوا از راه بردست همه بر ناخنی بتوان نبشتش ولی آسان بر او نتوان گذشتن زهی اسرار ما اسرار دان کو یکی بیننده داننده جان کو هزاران جان فدای آن عظیمی کزین اسرار مییابد نسیمی کسی کو علم لوت و لات داند بلاشک این سخن طامات داند ز چشم کور بینایی نیاید که از خفاش جویایی نیاید فلک این را یکایک کرده دارد عجایبها بسی در پرده دارد نه چندانست در پرده شگفتش که بر انگشت بتوانی گرفتش بزیر پرده بیحد راز دارد نمیگوید یکی و آواز داد بسی سر رشته این راز جستم ندیدم گر چه عمری باز جستم بپیش زیر کان نامبردار درین اندیشهها کردیم بسیرا نه آن راز نهانی روی بنمود نه مقصودی سر یک موی بنمود مگر این راز اینجا گفتنی نیست در اسرار اینجا سفتنی نیست
غلامی با طبق میرفت خاموش طبق را سر بپوشیده بسرپوش یکی گفتش چه داری بر طبق تو مکن کژی بگو با من بحق تو غلامش گفتای سرگشته خاموش چرا پوشیدهاند این بر تو سر پوش ز روی عقل اگر بایستی این راز که تو دانستیی بودی سرش باز که میداند که چرخ سالخورده چه میسازد بزیر هفت پرده سپهر بوالعجب زو پر شگفت است که یک یک دوره او ناگرفتست بپیش چار طاق هفت پوشش بدین بارو که یارد کرد کوشش فلک را کیسه پردازیست پیوست که کارش بوالعجب بازیست پیوست ز پرگاری که در بر میبگردد ز بس سرگشتگی سر میبگردد که داند کین فلکها را چه دورست نهان در زیر هر دورش چه جورست ازین گلشن که گلهاش از ستارهست چو بیکاران نصیب ما نظارهست بداند هرک دارد در هنر دست که او را جز روش کاری دگر هست فلک جستی بسی زد در تک و تاز نیافت از هیچ سو گم کرده را باز