عطار | اسرارنامه | بخش دهم | الحکایه و التمثیل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سبویی میستد رندی زخمار که این ساعت گرو بستان و بردار چو خورد آن باده گفتندش گرو کو گرو گفتا منم گفتند نیکو زهی نیکو گرو برخیز و رو تو نیرزی نیم جو وقت گرو تو اگر ارزنده داری تو با خویش نیرزی تو بنزد کس از آن بیش ترا قیمت بعلمست و بکردار تو همچون من در افزودی بگفتار بقدر آن که علم و کار داری بدان ارزی بدان مقدار داری فشاندم در معنی بر تو بسیار ولی کی کور بیند در شهوار تو چون نرگس همه چشمی نه بینا چو سیسنبر همه گوشی نه شنوا تو این ساعت که عقل و هوش داری نه بنیوشی سخن نه گوش داری در آن ساعت که عقل و هوش شد پاک مگر خواهی شنودن مرده در خاک
یکی را دید آن دیوانه دین که ترکی مرده را میکرد تلقین بدو گفت اعجمی ترک توانگاه که زنده بود ناافتاده در چاه نکو نشنود اندر زندگانی که مرده بشنود تلقین چه خوانی چو این ترک اعجمی بد کز جهان شد مگر زیر زمین تازی زبان شد نبینی نشنوی هم چون کر و کور از آن انگیزی این چندین شر و شور رقیب دست چپ را مانده شد دست ز بس کردار تو بنوشت پیوست رقیب دست راست آزاد از تو قلم بر کاغذی ننهاد از تو نیاری از نماز خود چنان یاد نماز تو بشهر کافران باد نیایی در نماز الا بصد کار حساب ده کنی و کار بازار چو گربه روی شویی بعد از آن زود زنی باری دوی سر بر زمین زود نظاره میکنی از بیقراری زمانی دل درو حاضر نداری نمازی نغز بگذاری و تازه سبکتر از نماز بر جنازه غمت آن لحظه بیاندازه افتد که آن دم کیکت اندر پازه افتد چو بگزاری نماز خود بمردی ندانی تا چه خواندی یا چه کردی شره دنیا سرت برد بهیچی سر از پیش خدا تا چند پیچی اگر این خود نمازستای سبک دل گر آن جانی مکن اینت خنک دل تو دانی کین نماز نانمازی بریشت در خورد تا کی ز بازی
شنود آن روستایی این سخن راست که عنبر فضله گاوان دریاست گوی پر آب اندر ده فرو کرد بیامد از خزی گاوی درو کرد همه سرگین گاو از آب برداشت بدان عنبر فروش آمد که زرداشت بدوگفت این ز من بستان بده زر کزین بهتر نبینی هیچ عنبر چو مرد آن دید گفتا سر بره آر که این ریش ترا شاید نگه دار چو هر کس پادشاه ریش خویش است چو توشه را چنین عنبر بریش است چوریشت دید گاو این عنبرت داد بریش از کون گاو این عنبرت باد تو گر با حق بشب در رازگویی دگر روز آن بفخری باز گویی مکن گر بنده طاعت بهایی که آن شرکی بود اندر خدایی چو تو بفروختی طاعت بصد بار یقین میدان که حق نبود خریدار ریا و عجب کوه آتشین است نمیدانی که کوه دوزخ اینست اگر تو طاعت ابلیس کردی چو عجب آری در آن ابلیس گردی جویی عجب تو گر طاعت جهانیست مثال آتشی در پنبه دانیست