عصل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عصل . [ ع َ ] (ع مص ) خمیدن . (از منتهی الارب ). ◄ کژ گردانیدن، گویند: عصل العود؛ یعنی کژ گردانید چوب را، و اگر کجیش سرشتی باشد فعلش از باب سمع آید. (از منتهی الارب ). کژ گردانیدن . (از اقرب الموارد). ◄ شاش کردن . (از ناظم الاطباء): عصل الصبی ؛ آن کودک ادرار و بول کرد. (از اقرب الموارد). آب تاختن .
عصل . [ ع َ ص َ ] (ع مص ) کج گردیدن با سختی و صلابت و خشکی سرشتی . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ عصل الفرس ؛ بن دم آن اسب کج گردید و تا بالای ران او رسید، و چنین اسبی را عَصِل و أعصَل گویند. ◄ عصل السهم ؛ آن تیر در پرتاب خمیده شد. (از اقرب الموارد).
عصل . [ ع َ ص َ ] (ع اِ) روده . (منتهی الارب ). مِعی ̍. (اقرب الموارد). عِصل . ج، أعصال . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و رجوع به عِصل شود. ◄ گیاه دفلی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). خرزهره و دفلی . (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) کژی و التواء درهر چیز. (از اقرب الموارد). کجی با صلابت . ◄ کژی است در بن دم اسب که تا گوشت بالای ران رسیده باشد. (منتهی الارب ). خمیدگی و کژی در عسیب دم اسب که به کادة و فائله ٔ او برسد. (از اقرب الموارد). از عیوب سرشتی در اسب است و آن پیچش بن دم است آنچنانکه داخل آن که مویی ندارد آشکار شود. و بیش از آن را «کشف » گویند. (از صبح الاعشی ج ٢ ص ٢٦). ◄ کژی دندان و ساق . ◄ (اِ) درختی است که به خوردن آن شتر را شکم روان شود. (منتهی الارب ). ◄ رمل و ریگ کج و پیچیده . (از اقرب الموارد).