عصبانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ صَ) [ ع. ] (ص نسب.) خشمگین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ صَ) [ ع. ] (ص نسب.) خشمگین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عصبانی . [ ع َ ص َ ] (ص نسبی ) منسوب به عصب، با زیادت الف و نون برای تأکید، مثل ربانی و لحیانی و برانی و روحانی و جسمانی و صمدانی . (یادداشت مرحوم دهخدا). عصب دار. دارای عصب و پی : اعالی معده را فم معده خوانند، در جرم او قوت عصبانی بیشتر از لحمانی است ... و اسافل او را قعر معده گویند و در جرمش قوت لحمانی بیشتر از عصبانی است . (نزهةالقلوب حمداﷲ مستوفی ). و جرم مشیمیه نیز عصبانی است . (نزهة القلوب ). ◄ (اصطلاح پزشکی ) آنکه روحاً ناراحت است . کسی که تعادل قوای ارادی و تسلط خود را بر اثر ناراحتی و خشم از دست داده است . ◄ عصبی مزاج . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به عصبی مزاج شود. ◄ آنکه خشمگین باشد. غضبناک . (فرهنگ فارسی معین ). - عصبانی شدن ؛ خشمگین شدن . چیره شدن حالت عصبانیت و خشم بر کسی . - عصبانی کردن ؛ خشمگین کردن . چیره کردن حالت خشم و عصبانیت بر کسی .
فرهنگ طیفی واژهدان
غضبناک، خشمناک، خشمگین، تند، متغیر، ترش، دژم، افسرده کجخلق، کمتحمل، بیصبر، آشفته، شوریده عصبی، عصبیمزاج، تندخو، آتشی، آتشی مزاج، آتشمزاج، بداخلاق، بدخلق، بدلعاب خشمآلود، قهرآلود ژیان، دمان کوک هار☹
واژگان فارسی سره واژهدان
خشمگین، جوشی، تندخو، برآشفته، برافروخته، آشفته