عصا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عصا. [ ع َ ] (ع اِ) چوب . (منتهی الارب ). عود. (اقرب الموارد). ◄ چوب دستی، مؤنث آید. (منتهی الارب ) (دهار) (غیاث اللغات ) (ترجمان القرآن جرجانی ). نوعی از چوبدستی متوسط در سطبری و باریکی که بعضی از آن سرکج بود، و در فارسی بزیادت یاء (عصای ) نیز استعمال کنند. (ازآنندراج ) چوبدستی که در موقع راه رفتن بدان تکیه کنند. (فرهنگ فارسی معین ). چوبی که بر آن تکیه کنند و بوسیله ٔ آن بزنند، و تثنیه ٔ آن عَصَوان شود. (از اقرب الموارد). از آلات سلاح است، و آن چوبی باشد سودمند در کارزار و فایده ٔ آن چون فایده ٔ دبوس و چماق است . (از صبح الاعشی ج ٢ ص ١٣٥). ج، أعص، أعصاء، عُصی ّ، عَصی ّ. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). پاده . پاشو. تختله . تخله . ختور. دستوار. دستواره . سنان . قرضوف . کتک .منساءة. منساة. هادیة. هرباس : اضرب بعصاک الحجر (قرآن ٦٠/٢ و ١٦٠/٧)؛ با چوبدست خود آن سنگ را بزن . فأوحینا اًلی موسی أن اضرب بعصاک البحر (قرآن ٦٣/٢٦)؛ و به موسی وحی کردیم که با چوبدست خود دریا را بزن . قال هی عصای أتوکاء علیها (قرآن ١٨/٢٠)؛ گفت آن چوبدست من است که بر آن تکیه میکنم . و ألق عصاک (قرآن ١١٧/٧ و ١٠/٢٧)؛ و بینداز عصا و چوبدست خود را. فألقی عصاه فاذا هی ثعبان مبین (قرآن ١٠٧/٧و ٣٢/٢٦)، پس عصای خود را انداخت و ناگهان آن به اژدهائی آشکار تبدیل شد. فألقی موسی عصاه فاذا هی تلقف ما یأفکون (قرآن ٤٥/٢٦)؛ و موسی عصای خود را انداخت و ناگهان آنچه را آنان به دروغ می نمودند؛ ربود. بشد پیرمردی عصائی به دست بدو گفت کای شاه یزدان پرست . فردوسی . زمام او طریق او و راهبر ستام او و دست او عصای او. منوچهری . باز بر پشت و قفا و سفت سیلی و عصا. عسجدی . گفتم بیاریدش، درآمد و خالی خواست و این عصایی که داشت برشکافت و رقعتی خرد... برون گرفت و به من داد. (تاریخ بیهقی ص ٣٢٦). کز عصا مار توانست همی کرد کلیم . (از تاریخ بیهقی ص ٣٩). کلیم آمده خود با نشان معجز حق عصا و لوح و کلام و کف و رخ انور. ناصرخسرو. بی عصا رفتن نباید چون همی بینی که سگ مر غریبان را همی جامه بدرّد بی عصا. ناصرخسرو. فردا به عصا همیت باید رفت امروز چنین چو کبک چه خْرامی ؟ ناصرخسرو. آن گوی مر مرا که توانی ز من شنود این پند مر تو را به ره راست چون عصاست . ناصرخسرو. چون عصا خشک، و رفت نتواند در دو گام ای عجب مگر به عصا. مسعودسعد. من اهل مزاح و ضحکه و رنجم مرد سفر و عصا و انبانم . مسعودسعد. جز در کف کلیم عصا کی شود چو مار جز در انامل تو قلم کی شود صدف . معزی . صاحب دلق و عصا چون خضر و چون کلیم گنج روان زیر دلق مار نهان در عصا. خاقانی . گریزد ز شکل عصا مار و گوید عصاشکلم و از عصا می گریزم . خاقانی . همه فرعون و گرگ پیشه شدند من عصا و شبان نمی یابم . خاقانی . بدل به رجوع تو کان پیر دین را بجز استقامت عصائی نیابی . خاقانی . دلق و عصا را بسوز کین نه نکو مذهبیست از پی دیدار حق دلق و عصا ساختن . عطار. پیری که ز جای خویش نتواند خاست الاّ به عصا، کیَش عصا برخیزد. (گلستان ). تکیه چه آری به عصای کسان زنده نشد کس به بقای کسان . امیرخسرو. رندیست که اسباب وی آسان ندهد دست سرمایه ٔ تزویر عصائی و ردائی . صائب . گذشته اند ز چه بی عصا سبک پایان تو میروی به ته چاه بی عصای که چه . صائب (از آنندراج ). که کور را خطری همچو بی عصائی نیست . وحید قزوینی . اعتصاء؛ عصا در دست گرفتن ازبهر تکیه . (تاج المصادر بیهقی ). تعصیة؛ عصا دادن کسی را. (منتهی الارب ). صم، عفج ؛ به عصا زدن . (تاج المصادر بیهقی ). عُکّازة؛ عصا با آهن (دهار)، عصای با سنان . مِعصال ؛ عصای سرکج که بدان شاخه های درخت را گیرند. مِنجدة؛ عصای سبک که بدان ستور رانند. مَوبِل، مَیبِل، وَبیل، وَبیلة؛ عصای سطبر. هِراوة؛ عصای سطبر. چوب دستی گنده . (از منتهی الارب ). - امثال : عصا الجبان أطول ؛ چوب دست ترسنده و بددل بلندتر باشد. (امثال و حکم دهخدا). جوی بازدارد بلای درشت عصائی شنیدی که عوجی بکشت ؟ سعدی . نظیر: یک کلوج پنبه هم آدم میکشد.یک دست خیر است یک دست شر. (امثال و حکم دهخدا). عصای پیر بجای پیر . (مجموعه ٔ امثال فارسی چ هند). عصای حضرت خضر به آن خورده ؛ همیشه هست و جاودانی است . آن را در مورد اشخاص سالدار و هر چیز که عمری دراز از آن گذشته باشد گویند. (از فرهنگ عوام ). اینجاموش با عصا راه میرود ؛ با عصا راه رفتن مطلقاً حزم و احتیاط فراوان بکار بردن است . (امثال و حکم دهخدا). و رجوع به «دست به عصا راه رفتن » در ترکیبات شود. صد سر را کلاهست و صد کور را عصا ؛ نهایت گربز و یا کاریست . (امثال و حکم دهخدا). الناس عبیدالعصا؛ مردم بردگان عصا هستند، منظور اینست که از کسی که آنها را بیازارد میترسند و از او اطاعت می کنند. (از اقرب الموارد). لیس فی العصا سیر ؛ مثلی است در مورد شخصی که بر آنچه میخواهد توانایی نداشته باشد. (از اقرب الموارد). مار بمیرد و عصا نشکند . (مثل هندی، از شاهد صادق ). - دست به عصا رفتن (راه رفتن ) ؛ کنایه است از با احتیاط و حذر بسیار در کاری پیش رفتن . نهایت احتیاط درگفتار یا کردار خود کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ورجوع به «اینجا موش با عصا راه میرود» در امثال شود. - شق عصا کردن، شق عصای مسلمین کردن ؛ خلاف آوردن . (امثال و حکم دهخدا). و رجوع به شق العصا و عصا شود. - عصا برگرفتن ؛ عصا به دست گرفتن : عصا برگرفتن نه معجز بود همی اژدها کرد بایدعصا. غضائری . - عصا بَقّاریّة ؛ عصای سخت . (منتهی الارب ). - عصا غورت دادن ؛ فروبردن عصا به دهان . (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ کنایه از شق و رق راه رفتن است . (فرهنگ فارسی معین ). با قد کشیده و گردن آخته حرکت کردن . - عصاموسی ؛ عصاالراعی . (فهرست مخزن الادویة) رجوع به ماده ٔ عصاالراعی شود. - عصا و پاافزار پیش نهادن ؛ کنایه از تهیه ٔ سفر کردن و عازم سفر بودن است . (آنندراج ). - عصای آفتاب ؛ کنایه از خطوط شعاعی آفتاب است . (از آنندراج ) : ز نور رای تو روشن شده ست روی سپهر وگرنه کی رَوَدی آفتاب جز به عصا. انوری . - عصای پیری ؛ کنایه از فرزند خلف . (ازفرهنگ فارسی معین ). فرزند برومندی که در موقع کهولت و پیری به درد شخص بخورد. (فرهنگ عوام ). یار و یاوردوران سالخوردگی کسی از فرزند و جز او : ادیب عشق تو در غورگی مویزم کرد عصای پیری من بود چوب حرفی من . تأثیر (از آنندراج ). - عصای سه حرفی ؛ از قبیل چوب سه حرفی و چوب حرفی است، و آن چوبی باریک است که در دست اطفال دهند تا آن را روی سطور کتاب گذاشته بخوانند برای محافظت سطور کتاب از آفت انگشت . (از آنندراج ) : نموده اند قلم را عصای سه حرفی بودطبیعت ایشان ز بس که کورسواد. میر افضل ثابت (از آنندراج ). این طایفه چون کورسوادان جهان محتاج عصای سه حرفی اند همه . محمدسعید اشرف (از آنندراج ). - عصای کلیم، عصای موسی، عصای دست موسی ؛ اشاره به چوبدست موسای نبی (ع ) است که بفرمان خداوند تبدیل به اژدها شد. و از معجزات او بشمار میرفت : کاژدهائی شد این عصای کلیم . (از تاریخ بیهقی ص ٣٨٨). حیدر عصای موسی دور است و تازه روی اسلام را به موسی دور از عصا شده ست . ناصرخسرو. حیدر زی ما عصای موسی دور است موسی ما را جز او که کرد عصائی . ناصرخسرو. عصای کلیم ار به دستم بدی به چوبش ادب را ادب کردمی . خاقانی . به دست آرم عصای دست موسی بسازم زآن عصا شکل چلیپا. خاقانی . عصای کلیمند بسیارخوار بظاهر نمایند زرد و نزار. سعدی . - رأس العصا ؛ به کسی گویند که سر کوچک و خردی داشته باشد. (از اقرب الموارد). ◄ دسته . هراوة: عصاالرمح ؛ دسته ٔ نیزه . عصاالفأس ؛ دسته ٔ تیشه . (از اقرب الموارد). - عصای آسیا ؛ میل آسیا که آن را به دست می گیرند و آسیا را می گردانند. (آنندراج ) : بود آوازه ٔ دولت ز روزی اهل دنیا را صدای کوس اقبال از عصای آسیا خیزد. سراج المحققین (از آنندراج ). ◄ در تداول فارسی، چماق . (ناظم الاطباء). ◄ ألقی عصاه ؛ رسید به جای خود و اقامت کرد، یا میخ در زمین فروکوفت و خیمه زد (منتهی الارب )، یعنی به موضع و جای خود رسید و اقامت گزید و آرام گرفت و سفر را ترک گفت، و آن مثل است . (از اقرب الموارد). و رجوع به ماده ٔ عصاالقرار شود. ◄ اًنه لضعیف العصا؛ یعنی او نیکوچراننده ٔ شتران است . و هو لیّن العصا؛ یعنی نرم خو و نیکو سیاست کننده ٔ شتران است، یا سست سیاست کم زننده شتران را. (منتهی الارب ). گویند: راع لیّن العصا و ضعیف العصا؛ یعنی چوپان مداراکننده و نرم و خوب سیاست . و راع شدیدالعصا و صُلب العصا؛ یعنی چوپان عنیف و سخت گیر. (از اقرب الموارد). ◄ لاترفع عصاک عن أهلک ؛ منظور ادب است، یعنی از تأدیب خانواده ٔ خود غافل مباش . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ هو لایضع عصاه عن عاتقه ؛ یعنی او همواره اهل خود را ادب میدهد، یا پیوسته در سفر میباشد. (منتهی الارب ). ◄ قشر له العصا؛ یعنی آنچه در دل داشت برای او آشکار ساخت . ◄ فلان یصلی عصا فلان ؛ یعنی امر اورا اداره و تدبیر میکند. ◄ قرع له العصا؛ او را متوجه و متنبه ساخت . و از آن جمله است که درحق کسی که با رفیق خود موافقت کند و برابری نماید گویند «مثلک لاتقرع له العصا»، و نیز در مورد کسی که هرگاه او را متنبه کنند متوجه شود، گویند «اًن العصاقرعت لذی الحلم ». (از اقرب الموارد). ◄ زبان . (منتهی الارب ). لسان . (اقرب الموارد). ◄ استخوان ساق . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ مِعجَر و سربند زنان . (منتهی الارب ). خِمار که ازبرای زن است . ◄ اجتماع و ائتلاف . (از اقرب الموارد). ◄ گروه مسلمانان . (منتهی الارب ). جماعت اسلام . (از اقرب الموارد). - شق ّالعصا ؛ خلاف ورزیدن جماعتی از اسلام، و از آن جمله است که در مورد خوارج گویند: شقّوا عصا المسلمین، که منظور اجماع و اتفاق مسلمانان است . و در حدیث است : «اًیاک و قتیل العصا»؛ یعنی زنهار که قاتل یا مقتول باشی در شق عصای مسلمین .(از منتهی الارب ). و رجوع به ترکیب «شق عصا کردن » شود. انشقت العصا؛ یعنی اختلاف افتاد. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ آلتی که در گرفتن ارتفاع بکار میبرند. (ناظم الاطباء). ◄ استخوان جناح . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ صیغه ٔ ماضی است از عصیان بمعنی بی فرمانی کرد، و اشاره است به آیت : «و عصی آدم ربه فغوی » (قرآن ١٢١/٢٠). (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). ◄ کنایه از آلت تناسل است . (از آنندراج )(از غیاث اللغات ) (از ناظم الاطباء) : پیری که ز جای خویش نتواند خاست الاّ به عصا، کیَش عصا برخیزد. سعدی (گلستان ). چنانکه رسم عروسی بود مهیا کرد ولی به حمله ٔ اول عصای شیخ بخفت . سعدی (گلستان ). ◄ آلت فلکی که کره و اسطرلاب را در خطی نهاده اند، و واضع آن شیخ شرف الدین طوسی است . (از تاریخ ابن خلکان ج ٢ ص ٣٢٠).
عصا. [ ع َ ] (اِخ ) جایگاهی است بر ساحل فرات بین هیت و رحبة، و اسب جذیمه ٔ ابرش بدانجا منسوب است . (از معجم البلدان ). - یوم العصاء و خیفق ؛ از جنگهای عرب است . (از معجم البلدان ).
عصا. [ ع َ ] (اِخ ) نام اسب جذیمة الابرش است . (از منتهی الارب ). نام اسبی است ازآن جذیمة الابرش که آنقدر از او سواری گرفت تا نیرویی در وی نماند. و عُصیّةمادر آن اسب باشد، و در مثل گویند: اًن العصا من العصیة؛ یعنی اسب عصا از مادیان عصیة زاده است، و منظور اینکه امور زاده ٔ یکدیگرند. (از اقرب الموارد).