عصاره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عصاره . [ ع ُ رَ / رِ ] (از ع، اِ) عصارة. آب افشرده ٔ نباتات است، اعم از آنکه خشک کنند یا نکنند. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). به معنی عصیر است اما در آنچه به آتش و آفتاب منعقد کرده باشند استعمال می نمایند. (مخزن الادویة). افشره . (تفلیسی ). افشاره . فشاره . فشرده . افشرده . شیره . رُب . چکیده . آب : و از ری کرباس و برد وپنبه و عصاره و روغن و نبیذ خیزد. (حدود العالم ). ز ما اینجا همی کنجاره ماند چو روغنگر گرفت از ما عصاره . ناصرخسرو. ازبهر آنکه اندر قنطوریون و اندر عصاره ٔ او یعنی افشره ٔ او این قوتها و این منفعتها از او [ از خشکی و قبض ] بحاصل آید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). عصاره ٔ نایی بقدرتش شهد فایق گشته . (گلستان سعدی ). - عصاره ٔ آرغیس ؛ عصاره ٔ پوست انبرباریس است و در امراض مستعمل و بهتر از مامیران چینی است . (مخزن الادویة). - عصاره ٔ افسنتین ؛افشرده ٔ افسنتین است و صفت آن مانند غافث است . (از اختیارات بدیعی ) (از الفاظ الادویة). رجوع به افسنتین شود. - عصاره ٔ املج ؛ سُک ّ است . (فهرست مخزن الادویة). رجوع به سُک شود. - عصاره ٔ انبرباریس ؛ افشرده ٔ زرشک است . و برای ساختن آن زرشک تر خوب رسیده را گرفته آب آن بگیرند و بجوشانند تا غلیظشود و بر روی کاغذ کنند تا رطوبت که باقی مانده نشف کند و یا در آفتاب نهند تا تمام شود یا به آتش چنانکه گفته شد. (از اختیارات بدیعی ) (الفاظ الادویة). - عصاره ٔ خشخاش اسود ؛ افیون است . (الفاظ الادویة) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). - عصاره ٔ سوس ؛ رب سوس است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به عصارةالسوس شود. - عصاره ٔ شجرةالجوز ؛ افشرده ٔ درخت گردکان است و بدل آن مرزنجوش است . (از الفاظ الادویة) (ازاختیارات بدیعی ). - عصاره ٔ شقائق النعمان ؛ افشرده ٔ لاله است و بدل آن عصاره ٔ بخور مریم . (از اختیارات بدیعی ) (الفاظ الادویة). - عصاره ٔ طرانیث ؛ افشرده ٔ طرانیث است و بدل آن عصاره ٔ قرط وایل است . (از الفاظ الادویة). - عصاره ٔ لحیةالتیس ؛ افشرده ٔ درخت سوس است، و بهترین آن تازه بود و صفت آن مانند غافث است . (از الفاظ الادویة) (از اختیارات بدیعی ). - عصاره ٔ مامیثا ؛ شیاف مامیثا است . (الفاظ الادویة) (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به عصارةالمامیثا شود. - عصاره ٔ هوقیفصداس ؛ عصاره ٔ لحیةالتیس است . (فهرست مخزن الادویة). رجوع به عصاره ٔ لحیةالتیس شود. ◄ کنایه از خلاصه و برگزیده ٔ هر چیزی است . (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ کنجاره . (دهار) (تفلیسی ). ثفل چیزی که افشرده شود. (غیاث اللغات ) : خری که آبخورش زیر ناودان عصیر علف عصاره ٔ بکنی و بخسم و شوشو. سوزنی . ◄ (اصطلاح شیمی ) دارویی که از غلظت محلولهای استخراجی که با مواد دارویی حیوانی و نباتی تهیه شده اند به دست می آید. (فرهنگ فارسی معین ).