عش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عش . [ ع ُش ش ] (اِخ ) (ذوالَ ...) از وادیهای عقیق، از نواحی مدینه است، و گویند آن در راه بین صنعاء و مکه است در نجد، در پایین راه تهامه، و آن منزلی است بین مکانی که مشهور به قبورالشهداء است و بین کُتنة. و نیز گفته اند عُشّان از منازل خولان است . (از معجم البلدان ).
عش . [ ع ُش ش ] (اِخ ) ابن لبیدبن عداء. شاعری است . (منتهی الارب ). ابن لبیدبن عدبن امیةبن عبداﷲبن رزاخ بن ربیعةبن حرام بن ضنةبن سعدبن هذیم بن أسلم بن الحاف بن قضاعة. جدّی است جاهلی، و حریث و عاطف دو فرزند سلیم بن عش ازنسل او بشمار آیند. (از اللباب فی تهذیب الانساب ).
عش . [ع َش ش ] (ع ص ) اندک، و بخشش اندک . (از منتهی الارب ). عطاء قلیل . (اقرب الموارد). ◄ گشن که به خواهش ناقه بر وی جهد و ستم نکند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ (اِ) آشیانه ٔ مرغ . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عُش ّ. رجوع به عُش ّ شود. ◄ جد و جهد و کوشش، گویند: جاء به من عشه و بشه ؛ یعنی آن را به تمام کوشش آورد. (از منتهی الارب )(از اقرب الموارد). عَس ّ. رجوع به عَس ّ و حَس ّ شود. ◄ (ص ) مرد کم گوشت درازقامت، یا باریک استخوان دست و پا. (منتهی الارب ): رجل عش ؛ مرد طویل کم گوشت، و یا آنکه استخوانهای دست و پایش دقیق و باریک باشد. و تأنیث آن عَشّة باشد. (از اقرب الموارد).