عشیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عشیق . [ ع َ ] (ع ص، اِ) عشق ورزنده و عاشق . (فرهنگ فارسی معین ). گویند: فلان عشیق و هی عشیقته ؛ یعنی نسبت بهم عشق میورزند. (از منتهی الارب ) : ورنه باشد آن تو بنگر این فریق بر غم و رنجندمفتون و عشیق . مولوی . مولعیم اندر سخنهای دقیق بر گرهها باز کردن ما عشیق . مولوی . چه محل دارد به پیش آن عشیق لعل و یاقوت و زمرد یا عقیق . مولوی . زآنکه او سنگ سیه بد این عقیق آن عدوی نور بود و این عشیق . مولوی . ◄ معشوق . محبوب . حبیب . دوست : غرابا مزن بیشتر زین نعیقا که مهجور کردی مرا از عشیقا نعیق تو بسیار و ما را عشیقی نباید به یک دوست چندین نعیقا. منوچهری .
عشیق . [ ع ِش ْ شی ] (ع ص ) بسیار عشق آرنده . (منتهی الارب ). کثیرالعشق . (اقرب الموارد).