عشیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عشیر. [ ع َ ] (ع اِ) ده یک . (منتهی الارب ) (دهار). دهم حصه از چیزی . (غیاث اللغات ). یک جزء از ده، مانند عُشر. (از اقرب الموارد). ج، أعشِراء (اقرب الموارد) (منتهی الارب )، عُشور. أعشار. (منتهی الارب ). - عُشر عشیر ؛ یک جزء از صد جزء هر چیزی . و رجوع به عُشر شود. ◄ قبیله . (اقرب الموارد). ◄ خویش . (منتهی الارب ). خویش نزدیک . (دهار). خویشاوند.(غیاث اللغات ). قریب . (اقرب الموارد). ◄ دوست . (منتهی الارب ). یار. (دهار). صدیق . (از اقرب الموارد). ج، عُشَراء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ شوی زن . (منتهی الارب ). زوج زن . (از اقرب الموارد). و از آن جمله است حدیث : اًنکن تکثرن اللعن و تکفرن العشیر، که منظور از عشیر زوج است، چه با هم معاشرت دارند. (از منتهی الارب ). ◄ معاشر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). هم عشرت . (دهار).کسی که به کسی به یک جا زندگی کند. (غیاث اللغات ). همساز. سازگار : یدعو لمن ضرّه أقرب من نفعه لبئس المولی و لبئس العشیر (قرآن ١٣/٢٢)؛ میخواندکسی را که زیانش نزدیکتر از سودش است و او بد خداوندگار و بد معاشری است . ◄ ده یک حصه ٔ قفیز (جریب ) در حساب غله ٔ زمین . (منتهی الارب ). عشر قفیز، در حساب زمین . (از اقرب الموارد). عشر قفیز است، آن سی وشش ذراع مکسره باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). یکدهم قفیز یا ٣٦ ذرع مربع. (فرهنگ فارسی معین ) : قفیزی عبارت از ده عشیر است و عشیری سی وشش گز است . (تاریخ قم ص ١٠٩). ◄ آواز کفتار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).