عشق ورزیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عشق ورزیدن . [ ع ِ وَ دَ ] (مص مرکب ) عشقبازی کردن . عشق باختن . (فرهنگ فارسی معین ). تعشق . تغازل : در خاطر من که عشق ورزد عالم همه حبه ای نیرزد. نظامی . غم دو زلف تو بر لاله حلقه بر حلقه به سنگ خاره درآموخت عشق ورزیدن . سعدی . عافیت میبایدت چشم از نکورویان بدوز عشق میورزی بساط نیکنامی درنورد. سعدی . عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست هرکه عاشق شد ازو حکم سلامت برخاست . سعدی . عشق می ورزم و امّید که این فن شریف چون هنرهای دگر مایه ٔ حرمان نشود. حافظ. چنین سبزتلخی ندیده ست کس که با نکهتش عشق ورزد نفس . ظهوری .