عشق آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عشق آوردن . [ ع ِ وَ دَ ] (مص مرکب ) عاشق شدن . عشق ورزیدن . عاشقی کردن . شیفته شدن : به این خوبی که آفتابست نشنیده ایم که کسی او را دوست گرفته باشد و عشق آورده . (گلستان سعدی ). هرکه می با تو خوردعربده کرد هرکه روی تو دید عشق آورد. سعدی . قضاء لازمست آن را که بر خورشید عشق آرد که همچون ذره در مهرش گرفتار هوا ماند. سعدی .