عشرتی خواهی اگر از روزگار
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یا اگر گوییش حاجاتم بر آر جای آنکه نعمتی افزایدت تا که چندی، جان و دل آسایدت ساق پایت را به ظلمی بشکند یا که در راهی به چاهت افکند! چون که بعد از روزها رنج و عذاب زان بلا رستی و دیدی فتح باب میکنی شکرش که جان در بردهای با گمان آن که نعمت خوردهای میشوی شاکر، ازین رفع بلا با خوشی، پایان پذیرد ماجرا! یا رباید نانی از انبان تو تا بفرساید ز غصه، جان تو بعد از آنکه مدتی کردی تلاش تا که نان را باز گردانی به جاش بخشدت نان به سرقت برده را نام آن را هم نهد بذل و عطا! تو ازو ممنون و او منتگزار میشوی خوشدل ز لطف روزگار! وقت دیگر، گم شود ناگه خرت خاک این عالم بریزد بر سرت! از کفت رفتست مال و مکنتت جمله اسباب معاش و حشمتت کو به کو گردی و سرگردان شوی هر که را بینی ازو پرسان شوی چون که خوردی مدتی خون جگر از خر گمگشتهات آید خبر شادمانه سوی خر خواهی شتافت با خیال آنکه بختت گنج یافت! خر ببینی تا به گردن در گلش دزد برده نعل و افسار و جلش این قدر که آن خرت پیدا شدی شادمان از رأفت دنیا شدی!