عشرت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عشرت کردن . [ ع ِ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عیش کردن . شادی کردن . کامرانی کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : تا بوستان چنین است از گل سزد که تو گر عشرتی کنی همه در بوستان کنی . مسعودسعد. شه آنجا روز و شب عشرت همی کرد می تلخ و غم شیرین همی خورد. نظامی . بپوش چشم ز وضع جهان و عشرت کن ببند در به رخ کائنات و وحدت کن . صائب (از آنندراج ). بهار آمد ازبهر دفع خزان که عشرت توان کرد در بوستان . ملاطغرا (از آنندراج ). فال فردا میزنم وِامروز عشرت میکنم . ؟ و رجوع به عشرت شود.