عشار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عشار. [ ع َش ْ شا ] (ع ص ) ده یک گیرنده . (منتهی الارب ). عُشرگیرنده و جمعکننده ٔ آن . ج، عشارون . (از اقرب الموارد). ده یک ستان .راهبان . (ملخص اللغات حسن خطیب ). باژبان . مکاس . (زمخشری ). باژران . (دهار). راه دار. باجگیر. ده یک گیر. خراج ستان . باژستان . محصل مالیات . عامل زکات . گمرکچی .
عشار. [ ع ِ ] (ع ص، اِ) ج ِعُشَراء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (دهار). رجوع به عشراء شود: و اذا العشار عطّلت (قرآن ٤/٨١)؛ و هرگاه شتران باردار، بار نهند. ◄ شترمادگان که بعضی بچه آورده باشد و بعضی منتظر آن . (منتهی الارب ). ◄ (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ).
عشار. [ ع ِ ] (اِ) از درختان کائوچوکی ایران است که بنام اِستَبْرَق مشهور است . رجوع به استبرق شود.