عشاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عشاری . [ ع َری ی ] (ع اِ) ج ِ عَشراویّة. رجوع به عشراویة شود.
عشاری . [ ع ُ ری ی ] (ع ص ) هر چیز که درازای آن ده ذراع باشد. (ناظم الاطباء): ثوب عشاری ؛ پارچه ٔ ده دستی . (منتهی الارب ). پیراهنی که طول آن ده ذراع باشد. غلام عشاری ؛ پسر ده ساله، و در تأنیث عشاریة شود. (از اقرب الموارد). ◄ نام صنعت شعری . (غیاث اللغات ) (آنندراج ).
عشاری . [ ع ُ ری ی ] (اِخ ) نام او حسین بن علی بن حسن بن محمد عشاری است . وی فقیه و اصولی و از اهالی بغداد بود. بسال ١١٥٠ هَ .ق . متولد شد و در فقه شافعی تسلط بسیار یافت بطوری که او را شافعی صغیر لقب دادند. بسال ١١٩٤ هَ .ق . برای تدریس از بغداد به بصره رفت و به سال ١١٩٥ هَ .ق . در آنجا درگذشت . او راست : دیوان شعر، حاشیه به شرح حضرمیه ٔ ابن حجر، تعلیقات بر جمع الجوامع محلی . او را خطی خوش بود و کتابهای بسیاری استنساخ کرده است . نسبت وی به عُشارة شهری از خابور است . (از الاعلام زرکلی از المسک الاذفر).