عسکر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عسکر. [ ع َ ک َ ] (معرب، اِ) لشکر، و کلمه ٔ فارسی است . (از دهار) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). معرب لشکر است . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). جند. سپاه . اصل آن لشکر است . (جمهره ٔ ابن درید از سیوطی ). ابن قتیبه، عسکر را فارسی دانسته است و ابن درید آن را همان «لشکر» فارسی نوشته است بمعنی مجتمع و گروه سپاهیان . (از المعرب جوالیقی ). ج، عساکر : طبع کافی که عسکر هنر است چون نی عسکری همه شکر است . خاقانی . بالای هفت خیمه ٔ فیروزه دان ز قدر میدانگهی که هست در آن عسکر سخاش . خاقانی . ◄ گروه . (منتهی الارب ). جمع. (اقرب الموارد). ◄ بسیار از هر چیزی . ◄ تاریکی شب . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج، عَساکر. (اقرب الموارد) (دهار).
عسکر. [ ع َ ک َ ] (اِخ ) ابن حصین (یا ابن محمدبن حسین ) نخشبی، مکنی به ابوتراب . از مشایخ خراسان در قرن سوم هجری . رجوع به ابوتراب (عسکربن ...) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی ج ٥، الکواکب الدریة ج ١ ص ٢٠٢، مفتاح السعادة ج ٢ ص ١٧٤.
عسکر. [ ع َ ک َ ] (اِخ ) شهری است به خوزستان . (منتهی الارب ) : ششتر چو رخ تو ندید دیبا عسکر چو لب تو ندید شکّر با دو رخ و با دو لب تو ما را ایوان همه چون ششتر است و عسکر. قطران . بگفتار خیر و بدیدار حق زبان عسکر و چشمها شوش کن . ناصرخسرو. زین پس خراج عیدی و نوروزی آورند از بیضه ٔ عراق و ز بیضای عسکرش . خاقانی . فتح آنچنان کند ید بیضای عسکرش کآسیب آن به عسکر و بیضا برافکند. خاقانی . و رجوع به عسکر مکرم و عسکری شود. - نی عسکر ؛ نیشکر عسکری . نی که از عسکر آرند : نی نی بدولت تو امیر سخن منم عسکرکش من این نی عسکر نکوتر است . خاقانی . ◄ در بیت ذیل از سوزنی بمناسبت شکرخیز بودن خوزستان و شهر عسکر یا عسکر مکرم آنجا کلمه ٔ عسکر در مصراع دوم ظاهراً معنی شکر دارد : بارگه عسکریست دو لب شیرینْت پاره ٔ عسکر مگر به لب زده داری . سوزنی .