عزیمت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عزیمت کردن . [ ع َ م َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اراده کردن و قصد نمودن و نیت کردن . (ناظم الاطباء). آهنگ کردن . عزم کردن . مصمم شدن . عازم شدن . رجوع به عزیمت و عزیمة شود : چو تو عزیمت پیکار و قصد رزم کنی روند با تو برابر دو لشکر آتش و آب . مسعودسعد. روزی عزیمت خدمت ایشان کردم . (مجالس سعدی ). ◄ آهنگ سفر کردن و کوچ کردن . (ناظم الاطباء). کوچ کردن . حرکت کردن . سفر کردن . (فرهنگ فارسی معین ).