عزیز کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عزیز کردن . [ ع َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) گرامی داشتن . احترام کردن . اعزاز. (فرهنگ فارسی معین ). تعزیز. (از دهار). ارجمندی دادن . عزت دادن : عزیز نبود آنکس که تو عزیز کنی زبهر آنکه عزیز تو زود گردد خوار. ابوحنیفه ٔ اسکافی . آنکس که چنین عزیز کردت ازبهر تو کرد گوهر و زر. ناصرخسرو. تا عزیزم مرا عزیز کنی چون شدم خوار خوار انگاری . خاقانی . هر ذلیلی که حق عزیز کند در عزیزیش منکری منگر. خاقانی . هر یکی را کرد اندر سِر عزیز هرچه آن را گفت این را گفت نیز. مولوی . دعائی گر نمیگوئی بدشنامی عزیزم کن که گر تلخست شیرینست از آن لب هرچه فرمائی . سعدی . چو ما را بدنیا تو کردی عزیز به عقبی همین چشم داریم نیز. سعدی . خدای یوسف صدیق را عزیز نکرد به خوبروئی لیکن به خوبکرداری . سعدی . آنکه را کردگار کرد عزیز نتواند زمانه خوار کند. قاآنی . ای خدایت عزیز کرده ز خلق بنده را هست میهمان عزیز. انوری .