عزیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- گرامی، محبوب.<BR>۲- ارجمند، بزرگوار.<BR>۳- کمیاب، نادر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ) [ ع. ] (ص.) ۱- گرامی، محبوب. ۲- ارجمند، بزرگوار. ۳- کمیاب، نادر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عزیز. [ع َ ] (اِخ ) ابن هبةاﷲبن علی علوی حسینی . جد او نقیب النقبای خراسان بود و نقابت علویان و وزارت سلطان به او پیشنهاد شد اما او از شدت زهد و تقوی از پذیرفتن آن امتناع ورزید و به سال ٥٢٧ هَ .ق . بطور ناگهانی در نیشابور درگذشت . (از الاعلام زرکلی از ابن الاثیر).
عزیز. [ ع َ ] (اِخ ) ابن محمدبن عبداﷲبن بُرْزال زناتی، ملقب به المستظهر. دومین تن از ملوک بنی برزال در قرمونة و توابع آن در اندلس . وی به سال ٤٣٤ هَ .ق . والی آنجا گشت و پس از ٢٥ سال حکومت از المعتضدبن عباد شکست خورد و به اشبیلیه گریخت و به سال ٤٥٩ هَ .ق . درآنجا درگذشت . (از الاعلام زرکلی از البیان المغرب ).
عزیز. [ ع َ ] (اِخ ) (الملک الَ ...) لقب عثمان بن یوسف، ملقب به عمادالدین، دومین از امرای ایوبی مصر است . رجوع به عمادالدین ایوبی و به الاعلام زرکلی شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
محبوب، محبوبه، دردانه، نورچشم، عشق، نازنین، معشوق عسل، شیرین، فرشته طلا، جواهر بره، سوگلی بت، صنم جان، تخم چشم نازدانه، نازپرورده، یکییکدانه، عزیزکرده آقازاده، نورچشمی گرامی، محبوب، دوستداشتنی [برای واژههای بیشتر رک تحت «اسماء معشوق»]
واژگان فارسی سره واژهدان
نازنین، مهربان، گرانمایه، گران، گرامی، دوست داشتنی، پر ارزش، بزرگ، با ارزش، ارجمند
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه
واژگان قرآن
لَهُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ «عزیز» از مادّه «عِزَّة» به معناى قدرتمندى است که شکست ناپذیر است، هم توانایى بر ارائه آیات بزرگ دارد، و هم در هم کوبنده تکذیب کنندگان است.(18)