عزوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عزوف . [ ع َ ](ع ص ) دلتنگ و برتافته روی از چیزی . (منتهی الارب ): رجل عزوف ؛ شخصی که بر خوی دوست خود پایداری نتواند. ج، عِزاف . (از اقرب الموارد). و رجوع به عُزوف شود.
عزوف . [ ع ُ ] (ع مص ) ناخواهانی نمودن و ملول شدن نفس از کسی . (از منتهی الارب ): عزفت النفس عن الشی ٔ؛ دل از آن چیز پرهیز کرد و از آن دور شد و یا از آن اکراه داشت، و آن را «عزوف عنه » گویند. (از اقرب الموارد). عَزف . و رجوع به عزف شود. ◄ بازداشتن نفس از دنیا. (از منتهی الارب ). بازداشتن تن خویش را از کاری . (تاج المصادر بیهقی ).