عزلت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عزلت . [ ع ُ ل َ ] (ع اِمص ) عزلة. گوشه نشینی و خانه نشینی . (ناظم الاطباء). جدا شدن از زن و فرزند و گوشه نشینی برای عبادت . (غیاث اللغات ). کناره گرفتن از خلق . انزوا.گوشه گیری . اعتزال . و رجوع به عزلة شود : بود پرهیز تو پاکی و طاعت راز با ایزد چو خلوت هست تنهائی و عزلت حضرت سلطان . ناصرخسرو. گر از زحمت همی ترسی ز نااهلان ببُر صحبت که از دام زبون گیران به عزلت رسته شد عنقا. سنائی . کسی که عزت عزلت نیافت هیچ نیافت کسی که روی قناعت ندید هیچ ندید. سنائی . دار عزلت گزید خاقانی که به از دار ملک خاقان است . خاقانی . وحدت من داده ز دولت خبر عزلت من کرده به عزت ضمان . خاقانی . دفتر آز از بر من برگرفت مصحف عزلت عوض آن نهاد. خاقانی . جملگی امور ملک به رأی او بقطع میرسیدی و وزارتی در پرده ٔ عزلت میراندی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٦٤). چو مشک از ناف عزلت بو گرفتم بتنهائی چو عنقا خو گرفتم . نظامی . تا درین زندان فانی زندگانی باشدت کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت . عطار. نیستت بر وفق من مهر و مهار کرد باید از تو عزلت اختیار. مولوی . مصلحت آن دیدم که در نشیمن عزلت نشینم . (گلستان سعدی ). ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم . (گلستان ). سلاطین عزلت گدایان حی منازل شناسان گم کرده پی . سعدی . کنج عزلت که طلسمات عجایب دارد فتح آن در نظر رحمت درویشان است . حافظ. - امثال : عزت اندر عزلت آمد ای فلان تو چه جوئی زاختلاط این و آن . شیخ بهائی (از امثال و حکم دهخدا). ◄ در تصوف و عرفان، یکی از مراتب است . مشایخ طریقت عزلت و خلوت و انقطاع و انزوا را ازآن جهت اختیار کرده اند تا حواس ظاهر بسته شود و از اعمال خود معزول گردند که هر حجابی که به روح انسان رسد او را از مشاهده ٔ جمال مولی محجوب گرداند. و بواسطه ٔ عزلت امداد نفسانی کم شود و حجاب مرتفع گردد و به مقام شهود جمال او برسد، و سالک را قبل از وصول به مقام توحید که مقصود اصلی تمام عبادات و سلوک و ریاضات است، انواع حالات دست دهد. (فرهنگ مصطلحات عرفاءاز شرح گلشن راز ص ٦٢٩ و مقدمه ٔ نفحات الانس ص ١٢٠).