عزل گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عزل گشتن . [ ع َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) معزول گشتن . عزل شدن . برکنار شدن از شغل . از عمل پیاده گشتن . از کار افتادن . از شغل به یک سو شدن : مروت عزل گردیده ست در دیوان ناز او عجب گر اینقدر بی مهری از صد بی وفا آید. ظهوری (از آنندراج ).