عزب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عزب .[ ع َ زَ ] (ع ص ) مرد بی زن، و آن به سبب انفراد و تنهایی اوست . و زن بی شوی . (از منتهی الارب ). آنکه او راخانواده و اهل نباشد، از مردان و از زنان . و گویند عزب، مرد بی خانواده و اهل است و عزبة زن بی شوی . (ازاقرب الموارد). جمع آن در مذکر عُزّاب به اعتبار اصل آن که عازب است، و أعزاب به اعتبار لفظ آن . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). در تداول فارسی زبانان، مرد بی زن . (دهار). مرد ناکدخدا و مجرد و آنکه زن اختیار نکرده باشد. (ناظم الاطباء). مجرد : نه یکی و نه دو و نه سه و هشتاد و دویست هرگز این دخت بسودن نتواند عزبی . منوچهری . ای پسر گیتی زنی رعناست بس غرچه فریب فتنه سازد خویشتن را چون به دست آرد عزب . ناصرخسرو. فارغ از آبستنی روز و شب نامیه عنین و طبیعت عزب . نظامی . من گُرْسنه در برابرم سفره ٔ نان همچون عزبم بر در حمام زنان . سعدی . عزب را نکوهش کند خرده بین که میرنجد از خفت وخیزش زمین . سعدی . نسبتی سخت قریب است خدا خیر کناد دختر رز عزب است و پسر حرص عزب . درویش واله هروی (از آنندراج ). تعزب ؛ عزب شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). تأبد؛ عزب بنشستن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ محاسب و مستوفی درجه ٔ سیُم که از او زیردست تر نباشد. (از یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به عزب باشی و عزب دفتر و عزب نویس شود.
عزب . [ع َ ] (ع مص ) غایب شدن شوی زن در ایام طهر. (از منتهی الارب ): عزب طهر المراءة؛ همسر آن زن از وی غایب شد. (از اقرب الموارد). عُزوب . رجوع به عزوب شود. ◄ خالی و ویران گردیدن زمین . (از منتهی الارب ): عزبت الارض ؛ آن سرزمین خالی از سکنه شد، خواه حاصلخیز باشد و خواه بی حاصل و خشک . (از اقرب الموارد). عُزوب . رجوع به عزوب شود.