عزان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عزان . [ ع َزْ زا ] (اِخ ) ابن قیس بن عزان بن قیس بن احمدبن سعید بوسعیدی . از امامان عمان . بسال ١٢٨٥ هَ .ق . پس از خلع سلطان سالم بن ثوینی، با وی در مسقط بیعت شد و رایتهای سپید که شعار خاندان او بود برافراشته گشت . امامت وی بیست وهشت ماه و نیم بطول انجامید و در این مدت وی غالب متصرفاتی را که به دست امیرزادگان افتاده بود بازستاند و مردم در عصر کوتاه امامت او در راحتی میزیستند و سرانجام بسال ١٢٨٧ هَ .ق . به دست ترکی بن سعیدبن سلطان بقتل رسید. (از الاعلام زرکلی از تحفةالاعیان ج ٢ و عمان و الساحل الجنوبی للخلیج الفارسی ص ٣٨).
عزان . [ ع َزْ زا ] (اِخ ) ابن تمیم خروصی ازدی . از پیشوایان اباضیه در عمان بود. بسال ٢٧٧ هَ .ق . پس از خلع شدن راشدبن نضر، در نزوی با وی بیعت شد. در ایام حکومت پیوسته با فتنه ها و حوادث دست بگریبان بود و سرانجام به سال ٢٨٠ هَ .ق . به دست محمدبن بور، عامل معتضد عباسی در بحرین، بقتل رسید و سر او به بغداد فرستاده شد. (از الاعلام زرکلی از تحفةالاعیان ج ١ ص ١٩٣).
عزان . [ ع َزْ زا ] (اِخ ) از قلاع ریمة است در یمن . (از معجم البلدان ).