عزا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ) [ ع. عزاء ]<BR>۱- (مص ل.) شکیبایی کردن.<BR>۲- (اِمص.) صبر و شکیبایی، شکیبایی در مصیبت.<BR>۳- سوگواری.<BR>۴- (اِ.) در فارسی به معنای سوگ، ماتم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ) [ ع. عزاء ] ۱- (مص ل.) شکیبایی کردن. ۲- (اِمص.) صبر و شکیبایی، شکیبایی در مصیبت. ۳- سوگواری. ۴- (اِ.) در فارسی به معنای سوگ، ماتم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عزا. [ ع ِزْ زا ] (اِخ ) (کفر...) ناحیه ای است از اعمال موصل . و احتمال میرود که آن مأخوذ از عز بمعنی باران شدید باشد و الف آن تأنیث راست . و در این صورت مفهوم آن چیزی شبیه «سرزمین بارانی » خواهد بود. (از معجم البلدان ).
عزا. [ ؟زْ زا ] (اِخ ) (بمعنی قوه ) صاحب بوستانی است که در نزدیکی اورشلیم بود و همانجا که قبر منسی و پسرش آمون شهریار یهودا واقع بوده است . و موضع آن بوستان معلوم نیست . (از قاموس کتاب مقدس ).
عزا. [ ع َ ] (ع اِ) ماتم . مصیبت . تعزیت . زاری . سوکواری . سوک . (ناظم الاطباء). صبر بر مصیبت و صبر کردن و در آن استقامت ورزیدن و شکایت کردن، و در عرف حال مجازاً بمعنی ماتم پرسی . (غیاث اللغات ). و با لفظ گرفتن و افگندن بمعنی ماتم استعمال نمایند، و همچنین با لفظ خانه و دار، چون عزاخانه و عزادار. (آنندراج ). و رجوع به عزاء شود : از عزا چون بگذردیک چند روز کم شود آن آتش و آن عشق و سوز. مولوی . قسم بداد به سی پاره درزیان شمط که گر عزا بودت پیش زین عزا مگذر. نظام قاری (دیوان ص ١٧). - از عزادرآوردن ؛ مصیبت زده را به پوشیدن جامه ای جز رنگ سیاه داشتن . عزاداری را برحسب رسم، بزرگی از خانواده یا جز آن، جامه ای غیر سیاه فرستادن تا به عزای خود خاتمه دهد. (یادداشت مرحوم دهخدا). - ایام عزا ؛ روزهای ماتم و سوگواری و سوک . (ناظم الاطباء). - شکمی از عزا درآوردن ؛ پس از گرسنگی طعامی لذیذ و به کفایت خوردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). - عزا افکندن ؛ سوکواری برپا کردن . ماتم و شیون پدید آوردن : تاکنون شخصی که باشد قابل ماتم نمرد من از آن مُردم که در عالم عزائی افگنم . حکیم رکنای کاشی (از آنندراج ). - لباس عزا ؛ لباس سیاه . (آنندراج ). لباس که در حال عزا گرفتن پوشند. لباس سوک .
واژگان فارسی سره واژهدان
سوگواری، سوگ