عز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عِ زّ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) ارجمند شدن، عزیز شدن.<BR>۲- (اِمص.) ارجمندی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عِ زّ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) ارجمند شدن، عزیز شدن. ۲- (اِمص.) ارجمندی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عز. [ ع َزز ] (ع ص ) رجل عز؛ مرد ارجمند. (ناظم الاطباء). مرد قوی و عزیز. (از اقرب الموارد). عزیز. گرامی . رجوع به عزیز شود.
عز. [ ع ِزز ] (اِخ ) قلعه ای است به روستای بردعة. (منتهی الارب ). قلعه ای است در رستاق بردعة از نواحی اَران . (از معجم البلدان ).
عز. [ع ِزز ] (اِخ ) نام دختر هیثم بن محمدبن هیثم، که از زنان محدث و صالح قرن ششم هجری بوده است . وی حدیث را نزد سلیمان بن ابراهیم حافظ آموخت، و سمعانی نام او را آورده است . (از اعلام النساء از التحبیر سمعانی ).
واژگان فارسی سره واژهدان
والایی، فر، ارزش، ارجمندی، ارج