عریف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- شناسنده، عارف.<BR>۲- کارگزار قوم. ج. عرفاء.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ) [ ع. ] (ص.) ۱- شناسنده، عارف. ۲- کارگزار قوم. ج. عرفاء.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عریف . [ ع َ ] (ع ص ) دانا و شناسنده . (منتهی الارب ). عالم به چیزی . (از اقرب الموارد). ◄ آنکه بشناسد یاران خود را. (منتهی الارب ). کسی که اصحاب و یاران خود را بشناسد. (از اقرب الموارد). ◄ کارگزار قوم، و آن پایین تر از رئیس است . و یا رئیس قوم، زیرا بدان شناخته شده است . و در حدیث «العرفاء فی النار» منظور عرفا و رؤسائی است که قصور می کنند و آنچه جایزنباشد مرتکب می شوند. (از منتهی الارب ). مهتر مردمان .(زمخشری ). قیم و کارگزار کارهای قوم که در آن امر مشهورشده و شناخته باشد. و گویند بمعنی نقیب است که آن پایین تر از رئیس باشد. و گویند عریف رئیس است بر نُفَیر، و منکب رئیس پنج عریف است، آنگاه امیر است که بالاتر از همه ٔ اینها باشد. و از آن جمله است عریف در مکتبها، و او پسری است که مراقبت سایر بچه های مکتب را بعهده دارد. (از اقرب الموارد). ج، عُرفاء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : فقال یا فلان لسنا نأکل من طعامک فانک عریف تأکل السحت . (الکنی للدولابی ). دیگر آنکه ما را عریف کرده آید که ودیعتی از اینجانب یا نامزد یکی از فرزندان سلطان شود. (تاریخ بیهقی ص ٥١٨). عَرافة؛ عریف گردیدن . (منتهی الارب ).
عریف . [ ع ُ رَ ] (اِخ )ابن ابد. در قبیله ٔ حضرموت است . (از منتهی الارب ).
عریف . [ ع ُ رَ] (اِخ ) ابن ابراهیم . محدث بود. (از منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
عارف، شناسا آشنا