عریان کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عریان کردن . [ ع ُرْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برهنه کردن . عاری کردن . لخت کردن . مکشوف کردن . دور کردن پوشش از... : بخواب ماند نوک سنان او گر خواب چو در تن آید تن را ز جان کند عریان . فرخی . گر در لباس جهل دلم خفته بود اکنون از آن لباسش عریان کنم . ناصرخسرو. که را عقل از فضایل خلعت دینی بپوشاند نتاند کرد ازین خلعت هگرز این دیو عریانش . ناصرخسرو. سنگ بر قندیل ما زد تا بهنگام صلاح جان ما را از خرد عریان مادرزاد کرد. سنائی . و رجوع به عریان شود.