عرن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ رَ) [ ع. ] (اِ.) ترکیدگی دست و پای ستور.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ رَ) [ ع. ] (اِ.) ترکیدگی دست و پای ستور.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عرن . [ ع َ رَ ] (ع اِ) آب بسیار. (منتهی الارب ). غَمَر. (اقرب الموارد). ◄ بوی طبیخ . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). عِرن . رجوع به عِرن شود. ◄ دود. (منتهی الارب ). دخان . (اقرب الموارد). ◄ درختی است که بدان پوست پیرایند. (منتهی الارب ). درختی است به وسیله ٔ آن دباغی کنند. (از اقرب الموارد). ◄ گوشت پخته . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ ریش گردن ستور. (منتهی الارب ). «عران » که مرضی است . (از اقرب الموارد). رجوع به عِران شود. ◄ بیماریی است که در پایین پای ستور برآیدو موی برافکند. یا کفتگی دست و پای ستور. یا درشتی است که در خردگاه دست و پای اسب پیدا گردد. (منتهی الارب ). شقاق، و آن ترکیدگی دست و پای آدمی و اسب و حیوانات دیگر است . (از برهان ). عِران، و آن مرضی است که انتهای پای ستور را فرامیگیرد و وی را از بین می برد؛ و گویند تشقق و شکافتگی است در دستها و پاهای ستور؛ و گویند آن سختی و ضخامتی است که در بندگاه پای اسب پدیدار گردد. (از اقرب الموارد). عُرنة. (منتهی الارب ). رجوع به عُرنة و نیز به عَرن شود : دست را چون مرکب تیغ و قلم کردی مدار نیست غم گر مرکب تن لنگ باشد یا عرن . ناصرخسرو.
عرن . [ ع َ ] (اِ) چیزی است در پهلوی دست و پای اسب نزدیک به زانو بمانند چرم می شود و روزبروز بلندتر می گردد. و عرب آن را اعظم السبق می گوید. بخور آن تب ربع را نافع است . (از برهان ).اسم عربی زوایدی است که در حوالی سم و زانوی اسب و شتر باشد. در مزاج و افعال مانند سم است . و سائیده ٔ او بقدر نیم درهم با سرکه جهت صرع رطوبی، و با آب سرد جهت جمیع سموم، و بخور او جهت اختناق رحم مفید است . و گویند چون صاحب تب ربع او را به قصد رفع تب از حیوان جدا کند، رفع تب او می شود. (مخزن الادویه ). ◄ به لغت اهل شام، نوع سفید یوفاریقون است . (از مخزن الادویه ). یوفاریقون ابیض . اوفاریقون ابیض .
عرن . [ ع َ ] (ع مص ) «عران » نهادن بر بینی شتر. (از منتهی الارب ). برس اندر بینی شتر کردن . (تاج المصادر بیهقی ). برس در بینی شتر کردن . (المصادر زوزنی ). عرن البعیر؛ در بینی شتر «عران »چوب قرار داد. (از اقرب الموارد). ◄ بدرد آمدن بینی از عران . (از منتهی الارب ). عُرن البعیر (بصیغه ٔ مجهول )؛ شتر از درد بینی خود شکایت کرد بجهت «عران ». (از اقرب الموارد). ◄ پی پیچیدن تیر را. (از ناظم الاطباء). عرن السهم ؛ پی پیچید بر آن تیر. (از اقرب الموارد). رصف . رجوع به رصف شود.