عرم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ رِ) [ ع. ] (اِ.) جِ عرمه ؛ سدها، بندها. بارانهای شدید.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ رِ) [ ع. ] (اِ.) جِ عرمه ؛ سدها، بندها. بارانهای شدید.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عرم . [ ع َ ] (ع اِ) چربش . (منتهی الارب ). دسم . (اقرب الموارد). ◄ باقی مانده در دیگ . (منتهی الارب ). بقیه ٔ دیگ . (از اقرب الموارد). ◄ گوی که فراهم آمدنگاه آب باشد. (منتهی الارب ). ج، عُرمان .
عرم . [ ع َرَ ] (ع مص ) نرم و سست گردیدن استخوان . (از منتهی الارب ). عرم العظم ؛ دود و بوی آن استخوان برخاست از پختن . (از اقرب الموارد).
عرم . [ ع َ رَ ] (ع اِ) سیاهی سپیدی آمیخته، در هر چه باشد. یا خجک زدن از سیاهی و سپیدی . (منتهی الارب ). سیاهیی که با سپیدی مخلوط باشد، در هر چه باشد. و یا اینکه نقطه نقطه باشد از آنها بی آنکه نقطه ها وسیع گردد. (از اقرب الموارد). ◄ سپیدی است بر لب گوسپند. ◄ گوشت ناپخته . (منتهی الارب ). لحم و گوشت . (از اقرب الموارد). گوشت بی استخوان . (برهان ). ◄ بیضه ٔ سنگخوار. (منتهی الارب ).