عرق کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عرق کردن . [ ع َ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عرق برآوردن . (آنندراج ). خوی کردن . (ناظم الاطباء). بیرون آمدن عرق از بدن . (فرهنگ فارسی معین ).خوی آوردن . استحمام . تعریق . ترشح کردن : آن خواجه که سعی حرص آرامش برد گردید زبان بخیل اگر نامش برد دانست دو معنی است عرق کردن را نتوان به صد ابرام به حمامش برد. (از آنندراج ). - پشت لب کسی تازه عرق کردن ؛ تعدادی کم بر پشت لب کسی موی برآمدن . کمی تازه بروت دمیدن . (از یادداشتهای مرحوم دهخدا). ◄ کنایه از چیزی دادن باشد. (برهان قاطع) (از انجمن آرا) (ناظم الاطباء). ◄ پرداخت پول و مال با اکراه . (فرهنگ فارسی معین ). عطا دادن مردی بخیل به کره . چیزی بخشیدن مردی ممسک . (یادداشتهای مرحوم دهخدا). هر گاه ممسکی به کسی چیزی میدهد البته به جوش می آید، در آن مقام گویند امروز فلانی عرق کرد. (آنندراج ). بعلت زفتی با رنج و تعبی تمام چیز کمی به کسی دادن . (امثال و حکم دهخدا). به بی میلی چیزی به کسی دادن . وقتی خسیسی تحت تأثیر فشار و اجبار چیزی به کسی دهد، این اصطلاح مثلی در مورد او ایراد میشود. مثلا" گویند: سرانجام تحت تأثیر فشار و با کمال اکراه اعانه ای را که از او خواسته بودند عرق کرد و پرداخت . (از فرهنگ عوام ) : شبی به مجلس میراردشیر دررفتم به بنده بود یکی قطعه بهتر از طبقی از او شراب طلب داشتم من بیمار تبش گرفت و نکرد از فسردگی عرقی . کاتبی (از امثال و حکم دهخدا). ◄ کنایه از رشوه دادن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ خجالت کشیدن . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). خجل شدن .(انجمن آرا). کنایه است از خجل شدن و خجالت کشیدن . (برهان ) (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین ) : فهمیدن قباحتم آزار می کند تا چند کی زجانب مردم عرق کنم . نورالدین ظهوری (از آنندراج ). نه چهره اش عرق از گرمی هوا کرده ست نگاه را رخ او آب از حیا کرده ست . میرزا صائب (از آنندراج ). گهر ز شرم عرق می کند به بازارش چگونه آب نگردد دل خریدارش . میرزا صائب (از آنندراج ). ◄ در اصطلاح لوطیان، تب کردن . (از آنندراج ). ◄ در اصطلاح لوطیان، تقلید کردن . (از آنندراج ). ◄ مرادف عرق چکیدن . (آنندراج ).