عرق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ رَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- مایعی که از تقطیر جوشاندة برخی ازگیاهان مانند بیدمشک، کاسنی و... به دست میآید.<BR>۲- نوشابة الکل دار که از تقطیر کشمش، انگور و... به دست میآید.<BR>۳- مایعی مرکب از: آب، نمک، اوره و... که از غدههای زیرپوستی ترشح میشود. ؛ ~ کسی را در آوردن کنایه از: کسی را خسته و فرسوده کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عِ رْ) [ ع. ] (اِ.) ۱- رگ. ۲- اصل، ریشه. ج. اعراق و عروق.
(عَ رَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- مایعی که از تقطیر جوشانده برخی ازگیاهان مانند بیدمشک، کاسنی و... به دست میآید. ۲- نوشابه الکل دار که از تقطیر کشمش، انگور و... به دست میآید. ۳- مایعی مرکب از: آب، نمک، اوره و... که از غدههای زیرپوستی ترشح میشود. ؛ ~ کسی را در آوردن کنایه از: کسی را خسته و فرسوده کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عرق . [ ع َ ] (ع اِ) استخوان که گوشت از وی رندیده و خورده باشند. (منتهی الارب ). استخوانی که گوشت از وی باز کرده باشند. (غیاث اللغات ). استخوانی که قسمت اعظم گوشت لخم آن را گرفته باشند و پاره های گوشت نازک و لذیذ بر آن مانده باشد. (از اقرب الموارد). ج، عِراق، و نیز عُراق به ضم به طور نادر آمده است، چه جمع بر وزن فُعال جز کلمه ای چند در لغت عرب به کار نرفته است و از آن جمله است : تُؤام، ج ِ توام . رُباب، ج رُبَّی . ظؤار، ج ظئر. عُراق، ج ِ عرق . رُخال، ج ِ رخِل . و فُرار، ج ِ فَریر. و برخی چند کلمه ٔ دیگر بر آن افزوده اند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و یا اینکه عرق استخوان با گوشت است، وعراق استخوانی است که گوشت از وی رندیده و خورده باشند و یا هر دو لفظ جهت هر دو معنی است، و از آن جمله است حدیث «تناول النبی (ص ) عرقا ثم صلی و لم یتوضاء». (از منتهی الارب ). ◄ راه پاسپرده و مسلوک . (منتهی الارب ). راهی که مردم آن را بپیمایند تا واضح و آشکار گردد. (از اقرب الموارد). ◄ بوریا از برگ خرما بافته که هنوز زنبیل نساخته باشند. و یا زنبیل از برگ خرما. (منتهی الارب ). سفیفه ای که از «خوص » و غیره بافته باشند و هنوز آن را «زبیل » نکرده اند. و یا خود زبیل . و گویند پانزده صاع گنجایش دارد. (از اقرب الموارد). عَرَق . رجوع به عرق شود.
عرق . [ ع ِ ] (اِخ ) جایگاهی است در نزدیکی بصره . (از معجم البلدان ). دو موضع است در بصره . (منتهی الارب ). رجوع به عرقان و عرق ناهق شود.
عرق . [ ع ِ ] (اِخ )جایگاهی است در چندفرسخی هیت . (از معجم البلدان ).
مترادف و متضاد واژهدان
رگ نایژه بیخ، ریشه، نژاد آبرو، حمیت
مشروب خوی شیره، عصاره
واژگان فارسی سره واژهدان
رگ، خوی، ترتنی، باده، آبدانه