عرف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عرف . [ ع َ ] (ع مص ) بریدن یال اسب را. (منتهی الارب ). پش اسب بریدن . (المصادر زوزنی ). فش اسب بریدن . (دهار). «عرف » اسب را بریدن . واز آن جمله است که گویند «هو یعرف الخیل ». (از اقرب الموارد). ◄ صبر گزیدن . (از منتهی الارب ). ◄ اقرار به گناه کردن و پذیرفتن . (از منتهی الارب ). عِرفان . رجوع به عرفان شود. ◄ پاداش دادن کسی را. و از آن جمله است که گویند «أنا أعرف للمحسن و المسی ٔ»؛ یعنی عمل شخص نیکوکار و زشت کار، و آنچه را موافق آن در مقابل عملش باید کرد، بر من مخفی نباشد. (از منتهی الارب ). و کسائی «عرف بعضه ...» را بتخفیف خوانده است یعنی پاداش داد حفصة رضی اﷲ عنها را نسبت به قسمتی از آنچه انجام داده است، و یا به این معنی است که به قسمتی از آن اقرار کرد و از قسمتی دیگر اعراض کرد. (از منتهی الارب ). عِرفان . رجوع به عرفان شود. ◄ ریش برآوردن کف دست . (فعل آن به صیغه ٔ مجهول به کار رود). (از منتهی الارب ). «عرفة» یعنی قرحه و زخم در شخص پدیدار شدن، و چنین شخص را «معروف » گویند. (از اقرب الموارد).
عرف . [ ع ُ رُ ] (ع اِ) ریگ توده ٔ بلند. و جای بلند. (منتهی الارب ). رمل، و مکان مرتفع. (از اقرب الموارد). ◄ فش اسب . (منتهی الارب ). موی گردن اسب . (از اقرب الموارد). ◄ تاج خروس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). عُرف . رجوع به عُرف شود.
عرف . [ ع َ ] (ع اِ) بوی خوش و ناخوش، و بیشتر در مورد بوی خوش بکار رود. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بوی خوش و ناخوش . (دهار). بوی خوش . (غیاث اللغات ). گویند ما أطیب عرفه . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). یعنی بوی او چه نیکو است . ◄ در مثل گویند «لایعجز مسک السوء عن عرف السوء» یعنی پوست و چرم پلید و بد، خالی از بو نیست . آن را در حق کسی گویند که از فعل شنیع خود بازنایستد. گوئی وی را به چرمی تشبیه کرده اندکه قابل دباغت نباشد. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ گیاهی است، یا یزبن، یا گیاهی است که از جنس حمض و عضاه نیست . (منتهی الارب ). نباتی است، و گویند آن همان ثمام ویز است . و برخی گویند آن نباتی است غیر از حمض و عضاه . (از اقرب الموارد). قسب است . (مخزن الادویه ).