عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درد نایافت ز بیدردی اقبال من است ور نه مقصود من افتاده به دنبال من است با قضا سینه من صاف نگردد هرگز شکوه من همه از جانب اهمال من است هرگز از محنت ایام نبودم آزاد فتنه همزاد من و حادثه هم سال من است آستینی که دو عالم بت و زنار در اوست گر به معنی نگری نامه اعمال من است عرفی اصلاح پریشانیام از یاد ببر کانچه ادبار بود پیش من، اقبال من است