عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۷۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باز آتش غم دست در آغوش رخس ماست دشنام و طرب قفل گشای نفس ماست جمازه ما تا به ره کعبه روان است رقصان همه از ذوق نوای جرس ماست آن چشمه شهدیم که در عین حلاوت مرغ حرم و طایر قدسی مگس ماست داغی که امان جوید از او سینه دوزخ در باغ محبت ثمر نیم رس ماست مرغان اجابت همه بریان و کباباند در باغ دعایی که نسیمش نفس ماست