عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر گاه که از مهر به کین میل تو بیش است اول نمک سینه ما باش که ریش است معشوق در آغوش و مرا آیینه در کف از بس که دلم شیفته زشتی خویش است زندان بود آمیزش آن کز ره عادت در کشمکش صحبت بیگانه و خویش است دانم که شفیقاند طبیبان همگی، لیک مرهم که نه معشوق نهد دشمن ریش است با کعبه روان انس نگیرد دل عرفی دایم قدمی چند ازین قافله پیش است