عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سبک بران چو از این بیقرار میگذری که گر عنان بکشی شرمسار میگذری به یاد نوش همه شعلههای دوزخ عشق زبانه ایست که از یک شرار میگذری ز حال دل خبرم ده که داغتر شویم وگر نه کی تو ز کس شرمسار میگذری مرو به تاب که داری، گذر به خاطر من خدا گواست که بیاختیار میگذری چو راه عشق نبردی، به راه عقل باز بگرد که بر صحیفه تقویم پار میگذری به سادگی تو رحم آیدم در این بازار که تنگدستی و امیدوار میگذری علامتی به از این نیست آشنایی که خشمگین و سراسیمه وار میگذری خبر ز همت خویشم کن آن زمان عرفی که از پیاله من در خمار میگذری