عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۶۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
با گله دوستان هست حلاوت بسی گر ز کسی نشنوی، خود گلهای کن، کسی بر سر رنجور من این همه غم سر مده کس نبرد دوزخی بر سر مشت خسی آن چه بود در جهان مایه فخر خسان یا زر و سیمی بود، یا قصب و اطلسی من کیم از رهروان، راه روان کیستند واپسی از قافله، قافله واپسی گفتی از ابنای دهر، عرفی خوش لهجه کیست بیهنری جاهلی، بیاثری ناکسی