عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۵۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بشتاب در راه طلب، بگذر ز هر آسودنی این ره که بیپایان خوش است، ارزد به قدم فرسودنی تحصیل درد دوستی، آن سو ترست از بیش و کم دست از طلب کوته مکن، تا ممکنت افزودنی کی نعمت دیدار او، میگنجد اندر حوصله موسی کجا داغم کند، از دست و لب آلودنی هر شوخ کامد در جهان، بگذاشت چندین رسم نو کو از تو در عالم به ما، بر دوستان بخشودنی اندیشه بیافسوس نی، عرفی چه تدبیر است این گه سر به زانو ماندنی، گه دست بر هم سودنی