عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۵۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا مژده زخم دگر، دامن کش جان کردهای دشوار دادن جان من، خوش بر من آسان کردهای مستانه گریند از غمت، اهل ورع در صومعه گویا تبسم گونهای در کار ایشان کردهای خوش با دل جمع آمدی، نازان به حسن خویشتن از عشوه گویا هر طرف، دلها پریشان کردهای زنار عصمت پیشگان پوشند عیب برهمن خوش توتیای آفتی در چشم انسان کردهای مهر و وفا را جذبهای میباشدای اهل طلب رو گوشهای بنشین، چرا، رو در بیابان کردهای چشمی که بازش کردهای، از گریه خون آمد، ولی خون گرید آن چشمی که تو، پاکش به دامان کردهای در حشر اگر نشناسدت، معذور باید داشتن چشمی که از نظاره آن چهره حیران کردهای