عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۲۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیار شیشه می، بر گل و کلاه فشان فروغ میبه گریبان مهر و ماه فشان ز باغ همت ما زهرخنده میروید به دست ماه بچین و به روی جاه فشان مجاوران حرم را در آستانه عشق غبار ناصیه آشوب بر جباه فشان وکر به مشهد عشق آستین فشان آیی سر قصب بفشان و به خاک راه فشان بسوز گریه من، ای بهشت بر در وصل که مشت شبنم و برگ گلاب شاه فشان کرشمهای که نگیرم به جیب حسن آرام بسوز پردهای و در دامن نگاه فشان دمید صبح فنا، دیده باز کن عرفی بسوز دامن دود و به صبحگاه فشان