عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۲۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نه رو از ناز میتابد، گه نظاره ماه من ندارد از لطافت عارضش تاب نگاه من به فتوای کسی خون مرا ریزی که در محشر کنم گر دعوی خون، باز خواهد شد نگاه من مرا کشتی که خوش حالی به آن غایت که پنداری تو خواهی بود، فردای قیامت، دادخواه من به نزدیک شما، ای کشته گان عشق، میآیم به درد حسرت آرایش کنید آرامگاه من ز حسرت میروم سوی تو، از غیرت نمیبینم که از رویت مبادا لذتی یابد نگاه من ز عشق کوهکن شیرین به خود مینازد و خسرو به این خوش دل که دارد این غرور از عز و جاه من بر افکن پرده از حیرت، چو عرفی بیزبانم کن چرا بسیار میکوشی در اثبات گناه من