عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۲۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بوستان پژمرده گردد، از دل ناشاد من یاسمن را خنده بر لب سوزد از فریاد من باغبان عشق میگوید که خاکستر شود شانه باد صبا در طره شمشاد من گفتم آیین مغان پر ذوق بر باز آمدن عشق گفت آیین مجنون من و فرهاد من کفر نی، اسلام نی، اسلام کفر آمیز نی حکمت ایزد ندانم چیست در ایجاد من صد بت از هر ذره نشناسی و ماند مایهای گر کنیای برهمن گلگشت کفر آباد من عرفی از من گر ملولی سعی در خونم مکن سیل غم را التفاتی نیست با بنیاد من