عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۲۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلا رنجی ببر، کز دردمندان میتوان بودن مکش گردن که خاک سربلندان میتوان بودن دمی کان غمزه صیدی را به خون غلتان کند که مشتاق کمند صید بندان میتوان بودن اگر دندان فشردن بر جگر این چاشنی دارد فدای لذت هر زخم دندان میتوان بودن پی بالا نشینی، واعظا، میرا مکن ضایع بیا در دیر هم صدر لوندان میتوان بودن اگر گاهی لب امید عرفی تلخ میخندد لبی میخوش ز خیل زهرخندان میتوان بودن