عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر نه خود را بیخود از جام جنون میساختم دوش با این درد دل تا روز چون میساختم یاد آن دارد که تا ذوقم فزاید روز وصل حسرت دل یادم از یادت فزون میساختم آه از آن حرمان که دل را از خیالات محال گاه میدادم تسلی، گاه خون میساختم کی غم فرهاد و من یکسان شود، گر من ز دل غم برون میریختم، صد بیستون میساختم گر خبر میداشتم، عرفی، ز ناسازی او کی چنین خود را به دست او زبون میساختم