عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون زخم تازه دوخته ز خون لبالبم ای وای اگر به شکوه او آشنا لبم بیدردی آورد همه قول و طرب، مسیح گاهی به حال دل میگشا لبم بستی لبم به شکوه و ذوق ادب شناخت هر موی من ادا کند این شکوه با لبم بگذشت عمر و گفت و شنو با تو رو نداد ای بینصیب گوشم وای بینوا لبم صد بار لب گشودم و بر کس نریختم آنها که موج میزند از سینه تا لبم لب وعده کرده بود که گوید غمم به دوست وقت است اگر به وعده نماید وفا لبم در دل گذشت یار و فرو ریختم بدان پیغامها که داشت نهان از صبا لبم اقرار کن که سنگ دلم بعد از آن اگر لب وا کنم به شکوه، به دندان بخا لبم عرفی به ترهات زن آتش که جاودان ماند گرسنه گوشم و باشد گدا لبم